کد خبر: ۱۳۹۳۹
۰۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
شهید شهرداری مشهد، روز تولد تنها فرزندش رفت

شهید شهرداری مشهد، روز تولد تنها فرزندش رفت

حسین غلامی ۱۸‌دی ماه امسال از خانواده‌اش خداحافظی کرد و سر کار رفت و دیگر به خانه برنگشت. او در جریان اغتشاشات اخیر دقیقا در روز تولد تنها فرزندش با شلیک گلوله آشوبگران به شهادت رسید.

مهمان خانه شهید حسین غلامی در محله حجاب هستیم. حسام یازده‌ساله، تنها فرزند اوست، کسی که باید از همین حالا یاد بگیرد در غیاب پدر، مرد خانه باشد. او کسی است که در را به روی ما باز می‌کند و لابه‌لای مصاحبه، مدام قدم به سوی عکس پدرش برمی‌دارد و می‌گوید: «بابای خندان من».

در خانه همه جمع هستند، از همسر، پدر و مادر و خواهر و برادر شهید گرفته تا عمو و داماد‌های خانواده؛ اما صبورترین آدم این جمع مریم شرف‌خان‌زاده است که در روز چهلم پدر جانبازش، همسرش را هم از دست داده‌است. او را در راهرو ورودی خانه، جایی می‌بینیم که دقیقا بالای سرش، تصویری از شهید حسین غلامی نصب شده‌است.

حسین ۱۸‌دی ماه امسال، حوالی ساعت ۲ بعدازظهر از خانواده‌اش خداحافظی کرد و به سر کار رفت. ساعت ۵:۳۰ عصر هم با مریم‌خانم دوبار تماس گرفت و گفت: «مریم‌جان اصلا نگران نباش؛ بردن اسباب و اثاثیه خانه با من. تو فقط مواظب حسام باش. از خانه بیرون نیایید تا خودم برگردم.»‌

این آخرین گفت‌و‌گو‌های بین حسین و مریم بود. مریم منتظر شوهرش ماند، اما او هیچ‌وقت به خانه برنگشت و لذت زندگی مشترک در خانه‌ای که سال‌ها برای داشتنش زحمت کشیدند، به دلش ماند. حسین خانه‌اش را برای همیشه از مریم جدا کرد و حالا پسوند «شهید خدمت» کنار اسمش نشسته است.

 

هم کار می‌کرد و هم درس می‌خواند

حسین متولد سال ۱۳۶۷ بود و قبل از شهرداری در ارتش خدمت می‌کرد. جوان بود و سر نترسی داشت. همیشه بند پوتینش محکم بود و آماده خدمت. بعداز اتمام قراردادش در ارتش به شهرداری آمد. هم‌زمان با کار، تحصیلش را هم ادامه داد و مدرک مهندسی ایمنی و بهداشت را دریافت کرد. به‌همین‌دلیل در شهرداری خیلی زود پیشرفت کرد.

علاوه‌براین حسین به‌عنوان مسئول ایمنی یکی از بخش‌های حرم مطهر رضوی فعالیت می‌کرد. او یک هنرمند بود و در ساخت صنایع دستی با سنگ و شیشه هم مهارت ویژه‌ای داشت. با برادر همسرش ساعت‌ها در کوه و بیابان می‌گشتند و سنگ‌های خوش‌رنگ‌ولعاب را پیدا می‌کردند و به کمک شیشه، دست‌ساز‌هایی را می‌ساختند که این اوخر از مشهد و تهران گرفته تا بندرعباس و بوشهر مشتری پیدا کرده بود.

او هروقت به خانه می‌آمد، لبخند روی لبانش بود. به‌همین‌دلیل همسرش، عکس با لبخندش را بر سر‌در خانه گذاشته است؛ به یاد همه روز‌هایی که با همین چهره آرام، پایش را به خانه می‌گذاشت.

مریم‌خانم می‌گوید: با اینکه سه‌جا کار می‌کرد تا امور زندگی‌مان بگذرد، در خانه همیشه پرانرژی بود. تا از راه می‌رسید، خسته و کوفته توپ برمی‌داشت و با حسام فوتبال بازی می‌کرد. می‌گفت: «بچه گناهی نکرده که همبازی ندارد! من خودم برایش هم پدر می‌شوم و هم دوست.»

 

حسین غلامی در حوادث تروریستی اخیر به شهادت رسید

دیدار شهردار مشهد با خانواده شهید

 

دل توی دلش نبود

روز پنجشنبه، ۱۸‌دی‌ماه، حسین از محل کارش مرخصی ساعتی گرفت تا برای تماشای مسابقه فوتبال پسرش برود. حسام یازده‌ساله از آن نوجوان‌های عشق فوتبال است. آن روز می‌خواست به پدرش نشان دهد که چقدر بازی‌اش بهتر شده است و همه توانش را در زمین گذاشت. وقتی بازی تمام شد، با هم به خانه برگشتند. مریم‌خانم مثل همیشه در راهرو ورودی خانه از حسین استقبال کرد. اسباب خانه‌شان یکی‌درمیان جمع بود.

گفت ببین خواهر! خدا بخواهد به کسی عزت بدهد، می‌شود شهید الداغی. کاش به ما هم عزت بدهد

بالاخره بعد‌از سال‌ها دوشیفت کارکردن، حسین برای خانواده‌اش سرپناهی خریده و قرار بود فردا که از سر کار برمی‌گردد، وسایل را خودش کارتن‌پیچ کند تا آب توی دل مریم‌خانم تکان نخورد.

مریم‌خانم تعریف می‌کند: ظهر روز پنجشنبه اخبار شلوغی‌ها، حسین را مضطرب کرد. دل توی دلش نبود. اصرار داشت خیلی سریع خودش را به محل کارش برساند تا اگر کاری از دستش برمی‌آید، انجام دهد. هرکاری کرد، تاکسی گیرش نیامد؛ برای همین سوار ماشین شد تا خودش را به ایستگاه مترو برساند.

مریم‌خانم مثل همیشه دوست نداشت شوهرش غذای بیرون را بخورد؛ برای همین وقتی حسین پشت فرمان نشست، چند قاشق غذا دهانش گذاشت تا از بابت ناهار حسین خاطرجمع باشد.

 

شادی و غم ۲۳ دی

مریم‌خانم خاطرات زندگی مشترکش را مرور می‌کند و بین حرف‌هایش گاهی آه می‌کشد، گاهی بغض می‌کند، جایی از مصاحبه هم بلند می‌شود و به عکس حسین خیره می‌شود؛ «حسین خداحافظی کرد و رفت. بعد از تماس آخرش دیگر از او بی‌خبر بودم و فقط برایش دعا می‌کردم. شب حادثه هم کسی چیزی به من نگفت و روز بعد، خبر شهادت حسین را شنیدم.

همه چیزی که می‌دانم در همین حد است که پنجشنبه، حدود ساعت‌۲۱، عده‌ای از اوباش به یکی از مراکز شهرداری حمله کردند. پنج‌نفر در ساختمان بوده‌اند؛ یکی از پرسنل شهرداری در همان دقایق اول به دست آشوبگران به شهادت رسیده بود. حسین به یکی از همکارانش زنگ زده و جریان را تعریف کرده بود.

به حسین و همکارانش گفته بودند که از‌طریق پشت‌بام از ساختمان خارج شوند، چون درِ ورودی بسته است. حسین در‌حال خروج از ساختمان شهرداری بوده که گلوله‌ای به پشت سرش برخورد می‌کند و همان‌جا شهید می‌شود.»

 

حسین غلامی در حوادث تروریستی اخیر به شهادت رسید

 

شهادت حقش بود

حسین و مریم برای خانه جدیدشان کلی برنامه داشتند. می‌خواستند تولد حسام را آنجا جشن بگیرند و فامیل را دعوت کنند، ولی روز تولد حسام مصادف شد با روز خاک‌سپاری پدرش.

مریم‌خانم می‌گوید: نمی‌دانم از این به بعد، روز ۲۳‌دی چه حالی دارم. یازده‌سال پیش در چنین روزی، ساعت‌۱۱ حسام به دنیا آمد و شد بهترین خاطره زندگی من. اما امسال روز ۲۳‌دی و باز هم ساعت‌۱۱، شده بدترین خاطره زندگی‌ام؛ روز و ساعتی که حسین را به خاک سپردیم و برای همیشه از او خداحافظی کردیم.

حسین و مریم، دخترعمه و پسردایی هستند. کربلایی اسدالله غلامی هم پدر حسین است و هم دایی مریم. او مدام سعی دارد مریم را آرام کند با اینکه در دل خودش غوغایی برپاست.

او از لحظات پرالتهابی می‌گوید که خبر شهادت پسرش را برای او آوردند؛ تعریف می‌کند: روز حادثه یکی‌دو تا از همکاران حسین به در خانه ما آمدند و با این جملات سرصحبت را باز کردند که «کربلایی! یادتان است که همیشه می‌گفتید اگر کمتر از شهادت قسمت حسین شود، به او ظلم شده است؟ یادتان است که وقتی در ارتش خدمت می‌کرد، چقدر دوست داشت که در راه امنیت کشور، شهادت قسمتش شود؟ یادتان می‌آید که چقدر به این و آن رو زد که به‌عنوان مدافع حرم به سوریه برود؟»

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم خانه‌ای که حسین در آن بزرگ شده است، تا خانه ابدی‌اش پنجاه‌متر فاصله داشته باشد

اینها را که گفتند، من شستم خبردار شد. دیگر نگذاشتم صحبتشان ادامه پیدا کند و گفتم «حسین شهید شده‌است؟» جوابی نداشتند؛ فقط زدند زیر گریه. در دلم آتش بود و فقط به این فکر می‌کردم که چطور مریم و حسام را آرام کنم.

آقا اسدالله ۲۸‌سال بابای مدرسه حضرت زینب (س) بوده است و سه‌پسرش، علی و حسن و حسین، در حیاط همین دبیرستان دخترانه قد کشیده‌اند. آنها به‌قدری سربه‌راه بودند که در همه این سال‌ها، حتی برخی از مدیران آموزش‌وپرورش نمی‌دانستند که آقا‌اسدالله سه پسر قدونیم‌قد دارد.

کربلایی می‌گوید: درِ ورودی آرامستان خواجه‌ربیع روبه‌روی درِ دبیرستان حضرت‌زینب (س) است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم خانه‌ای که حسین در آن بزرگ شده است، تا خانه ابدی‌اش پنجاه‌متر فاصله داشته باشد.

 

خدای مریم و حسام هم بزرگ است

حسین برای تک‌تک اعضای خانواده‌اش یک دنیا خاطره خوب به یادگار گذاشته است. ملکان‌خانم، مادر حسین، می‌گوید: پسرم اصلا نمی‌توانست ناراحتی کسی را ببیند. همین چند ماه پیش، یک شب که زباله‌ها را دم در خانه برده‌بود، جوانی را دید که تا کمر در سطل زباله خم شده بود.

به او گفته بود «این شماره من. اگر دوست داری شغلی داشته‌باشی، تماس بگیر.» آن جوان یکی دو روز بعدش تماس گرفته و حسین دستش را در جایی بند کرده بود. از خوشحالی آن جوان ذوق می‌کرد و می‌گفت «خدا مریم را خیر بدهد که من را فرستاد زباله‌ها را دم در بگذارم؛ بانی خیر شد.»

اکرم‌خانم، خواهر شهید حسین غلامی، هم خاطره‌ای از او نقل می‌کند و می‌گوید: همسرم مسئول اعزام تیپ فاطمیون به سوریه بود. چند‌بار حسین پیش من آمد و گفت «آبجی! با همسرت صحبت کن که من را هم به سوریه بفرستد.» من می‌گفتم «تو زن و بچه‌داری. اگر خدایی نکرده شهید بشوی، چه کسی هوای آنها را داشته باشد؟» حسین هم می‌گفت «خدای مریم و حسام بزرگ است؛ این همه شهید مدافع حرم، زن و بچه ندارند؟»

اعظم‌خانم یکی دیگر از خواهران شهید است. او هم خاطره‌ای دل‌نشین از حسین بازگو می‌کند: سال ۱۴۰۱ بود که تلویزیون مراسم تشییع پیکر شهید حمیدرضا الداغی را پخش می‌کرد. حسین همان‌روز خانه ما بود. رو کرد به من و گفت «ببین خواهر! خدا بخواهد به کسی عزت بدهد، می‌شود شهید الداغی. از ناموس شهرش دفاع کرد و شهید شد؛ حالا چنین جمعیتی برای تشییع پیکرش آمده‌اند. کاش خدا به ما هم عزت بدهد.»

نمی‌دانستم خدا این‌قدر حسین را دوست دارد و این طوری دعایش را مستجاب می‌کند. روز تشییع پیکر حسین گفتم «دیدی خدا به تو هم عزت داد؟ هزاران نفر آمده‌اند که بدرقه‌ات کنند.»

 

حسین غلامی در حوادث تروریستی اخیر به شهادت رسید

 

همراه‌شدن با خاطرات حسین

دلتنگی پررنگ‌ترین تصویر خانه‌ای است که بیش از یک هفته می‌شود حسین را به خود ندیده است. حسین غلامی رفت و از او چند قاب عکس روی دیوار‌های خانه باقی مانده و البته دنیایی از محبت و دوست‌داشتن که تا سال‌های سال، زمزمه مریم‌خانم در گوش حسام می‌شود.

بانویی که این روز‌ها را به سختی سپری کرده است، گاهی وقت‌ها به خودش تشر می‌زند که این روز‌ها در خواب بوده و درواقعیت، حسین هنوز کنار اوست. اما تا به خودش می‌آید، می‌بیند که باید به زندگی در فراق همسرش عادت کند و فقط با خاطرات او همراه شود. اگر شهادت عمر زندگی مشترک مریم و حسین را کوتاه نمی‌کرد، حالا آنها وارد پانزدهمین سالگرد زندگی مشترکشان شده بودند، سال‌هایی که شیرین و با حال خوب سپری شد.

 

* این گزارش چهارشنبه یکم بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۱ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44